دوباره سلام
از اينكه مارمولي رو در جمع خودتون پذيرفتيد و باهاش مهربان بوديد ممنون.(آخه مي دونيد مارمولكها خيلي احساساتي هستن وتشويق شدن رو خيلي دوست دارن)
در چند پست بعدي مي خوام شما رو با اين موجود گرانمايه بيشتر آشنا كنم.
اين آشنايي رو با داستاني از الف- ميم كه در سال 81 نوشته، آغاز ميكنم:
***
مارمولك گمشده دكتر جانسون
دكتر جانسون ساعت يك ونيم بامداد به خانه برگشت. ماري مشغول تماشاي تلويزيون بود.
-« ماري، ماري جون، پاپا اومده. برات قاقا آورده، هشت تا مگس گنده، بچه ها خيلي زحمت كشيدن تا اينا رو گرفتن»
او به سمت آكواريومي كه در آن محيط طبيعي كوچكي براي راحتي ماري درست كرده بود رفت.
-«اومدم ماري، آماده هستي خوشگلم؟ اه نه، نه، ماري، ماري كجايي؟ ماري؟»
ماري كه هنوز چشم اش به صفحه تلويزيون بود تا درگاه اتاق پيش آمد.
-«چيه دادو بيداد مي كني ؟ زود اومدي؟»
-«ماري، ماري نيست، نميدوني كجاست؟ نديديش؟»
-«من اصلا هيچ وقت به اون بچه بزمجه ات نگاه هم نميكنم تا بدونم كجاست»
-«آخه چي شده؟ كجا رفته؟ كجاست؟»
-«حواس جمعي كه نداري. حتما در آكواريوم را بازگذاشتي اونم در رفته ديگه»
-«نه اين امكان نداره، ماري بيا دنبالش بگرديم، دو تايي مون، بيا ، بيا»
ماري مارمولكي بود كه از اولين روز تولدش در آزمايشگاه تحقيقات ژنتيكي دكتر جانسون پرورش يافته بود. ماري نتوانسته بود برنامه هاي علمي تعيين شده را محقق كند، به همين دليل نيازي به حضور او در آزمايشگاه و ادامه تحقيقات نبود.اما رابطه ي عاطفي ي ويژه اي كه دكتر جانسون با ماري داشت او را واداشت تا ماري را به خانه بياورد.
-«كابينت ها رو گشتي؟»
-«آره. نبود. نيست. تو به دست شويي سرزدي؟»
-«نه... نه... واي خدايا اگه افتاده باشه تو چاه فاضلاب چي؟»
-«چي؟... همه ي آبا واجدادش از همون تو اومدن بيرون. ترس نداره كه.برگشته به موطن اصليش»
-« نه ماري از اين شوخي ها نكن من در وضعيت خوبي نيستم.»
در خانه ي دكتر جانسون جان دار ديگري هم وجود داشت كه با ماري هم نام از آب درآمده بود.ماريان همسر دكتر جانسون كه او هم به اختصار ماري خوانده ميشد.
-«تو خيلي نگران ماري هستي؟»
-«آره ماري ،خيلي، خيلي»
-«آره تو خيلي نگران ماري هستي...»
تا صبح به دنبال ماري همه خانه را گشتند ولي تنها چيزي كه نيافتند نتيجه بود. دكتر جانسون كه نمي توانست خانه بدون ماري را تحمل كند راهي آزمايشگاه شد. چند ساعت بعد به خانه برگشت، تحمل آزمايشگاه را هم نداشت. بدون اين اشتياق كه وقتي به خانه بر مي گردد، ماري منتظر است هيچ چيز را نمي توانست تحمل كند.
ماري رو كاناپه ولو بود.دست ها، صورت و چشم هايش زرد شده بودند. با اين كه دكتر در پزشكي انساني هيچ تخصصي نداشت ولي به راحتي توانست بفهمد كه ماري مرده است.جنازه ي ماري كاغذي به دست گرفته بود:
«جانسون عزيز سلام. من، ديشب قبل از اينكه تو بيايي ماري رو گذاشتم لاي يه چيز برگر و خوردم. تنها چيزي كه ازش حس كردم مزه ي تقريبا تلخ اش بود، جيغ كوتاهي كه تاوقتي زنده بود مي كشيد ودم اش كه توي گلوم ومعده ام تا چند دقيقه تكون تكون مي خورد. ترجيح مي دم علت اين كارم رو برات ننويسم تا تو موقع بي كاري روش فكر كني. خداحافظ – ماري »
-«اه نه... ماري...ماري نه... نمي تونم باور كنم...ماري يعني ديگه نميبينمت... ماري...»
***
امان از اين مكر زنانه، درسته كه در بعضي جاهاي داستان به اين موجود معصوم توهين شده بود ولي نگاه زيركانه الف – ميم رو به مارمولك ها نشون مي ده.
در پست بعدي به عقب تر برمي گرديم و فاش مي شه، كه چرا كسي كه مارمولك بخوره مي ميره.
+ نوشته شده توسط علی رضا بصیر در یکشنبه دهم دی 1385 و ساعت
12:22 |