تبليغاتX
مارمولی

                                   

نمي دونم چه مرگمه؟

هر چند وقت يه بار اين جوري مي شم، حدوداً دو ماهي يه بار. حال انجام هيچ كاري رو ندارم،و تنها كاري كه حالشو دارم انجام بدم صحبت كردن با اميده، اونم تلفني، اونم در حالت دراز كش. الان هم دقيقا در يكي از اين موقعيت ها هستم .

امروز نشستم، كلي فكر كردم كه چه مه؟ آخر به اين نتيجه رسيدم كه مي خوام زنم رو طلاق بدم، كشف جديدم رو به مامانم گفتم در جواب گفت :"اين حرف ها حتي گفتنش هم زشته خجالت بكش."(اين دقيقاً همون چيزيه كه مادرم بهم گفت) به خواهرم گفتم:"گفت من از اولش هم مي دونستم اين جوري مي شه."(اين دقيقاً اون چيزي نيست كه خواهرم بهم گفت، فحشم داد).

ولي من ديگه تصميم خودم را گرفته بودم، ديگه از اين وضعيت خسته شدم. خيال نكنيد من از اون آدم هاي بي وفا و نامرد هستم كه بخوام شريك زندگيم رو به خاطر يه هوس، طلاق بدم. ولي واقعا از اين وضعيت خسته شدم . تاكي توهين؟ تا كي تحقير؟

الان شما تنها كسي هستيد كه مي تونم با هاتون دردو دل كنم. خواهش مي كنم راهنماييم بكنيد. واقعاً نمي دونم چي كار كنم؟به خصوص اين كه من اصلاً زن ندارم.

دُم نوشت: شايعه مارمولك ها؟ دفعه بعد .  

+ نوشته شده توسط علی رضا بصیر در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 و ساعت 1:36 |

                            

باز هم سلام

بله واقعيت داره اكثريت مارمولك ها هيچ سمي در هيچ كجاي بدنشون ندارن، فقط در امريكاي جنوبي يك گونه بسيار محدود از مارمولكها هست كه در بدنش سم كشنده اي وجود داره.

چي؟ باور نمي كنين؟ آره، اون قضيه رو خودم هم شنيدم. البته خود خودم كه نه، ولي يكي از همكارهاي خاله م مي گفته كه يه مارمولك افتاده بوده تو كتري چايي پسر عمه ي همسايه شون و همه خانواده اون ها مسموم شدن و مردن.(اون هم به طرز فجيعي)

اين داستان حقيقت نداره و فقط شايعه اي بوده كه مارمولك ها درست كردن.

 و آدم اين اشرف مخلوقات، اين به قول خود رام كننده طبيعت؛ فريب اين شايعه رو خورده. دليلش هم اين عادت عجيب آدم هاست." اون ها وقتي چند نفر يه نظري،هرچه قدر احمقانه، ارائه مي دن؛ از روي تنبلي، بي درنگ اون نظر رو قبول مي كنن تا مجبور به كار سخته فكر كردن نشن. به اين صورت طرفداران ساده لوح اين نظريه زيادتر مي شن. و وقتي باوري به اين مرحله مي رسه، هواداري از اون به وظيفه تبديل مي شه." بعد از اين، افراد كمي هستند كه فكر مي كنند و راي مستقلي دارند ودر ضمن ساكت هم نمي مونن. و اون ها بودن كه در طول تاريخ، مارمولك درونشون همصدا با ارسطو، افلاطون و گاليله فرياد زده:

 «زندگي ات را وقف حقيقت كن.»

حس مي كنم دارم لقمه هاي بزرگ تر از دهن يه مارمولك برمي دارم پس خداحافظ تا پست بعدي كه قراره فاش كنم، درست كردن اين شايعه چه فايده اي به حال مارمولك ها داشته.

 

+ نوشته شده توسط علی رضا بصیر در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 8:51 |

                                    

دوباره سلام

چند وقته كه يه بازي به نام  يلدا در بين وبلاگ نويس ها رواج پيدا كرده. من قبلا هيچ وقت فكر نمي كردم آدم ها راضي بشن موارد خصوصي زندگي شون رو در اين وسعت منتشر كنن

موقعي كه يه موجودي خارج از جمع خودتون(مثلا يه مارمولك نكته بين مثل من) به اين بازي نگاه ميكنه حدس ميزنه با يه عده آدم خود شيفته طرفه كه مسائل خصوصي خودشون رو در معرض عموم قرار ميدن وانتظار دارن بقيه در مورد شاهكارهاي اون ها نظر هم بدن.

 ولي خب؛بيشتر كه دقيق شدم ديدم حق دارند چون بقيه هم واقعا از خوندن اين چيزها لذت مي برن. براي من كه اصلا قابل درك نيست شايد مربوط به اين دنياي مجازي هست كه داخلش هستيم ومن به هنوز به اون عادت نكردم.

در هر صورت خوشحال مي شم كه در اين مورد من رو يه كم راهنمايي كنيد.  

 خوشبختانه يا بد بختانه از آن جايي كه من يه مارمولك تازه وارد بيش نيستم كسي من رو داخل آدم حساب نكرد وبه اين بازي دعوت نشدم ولي خب ما مارمولك ها پرروتر از اين حرف ها هستيم. پس تصميم گرفتم  خودم رو به اين  بازي دعوت كنم تا هم براي من تجربه اي بشه از دنيا عجيب شما آدم ها وهم در حين اين بازي، افشاگري كه قولش رو داده بودم انجام بدم.

 -1در بدن اكثريت مارمولك ها هيچ سمي وجود نداره.

 -2من عادت دارم هر روز نزديكه 20 دقيقه دمم رو بكنم تو دماغمم وبعدش هم دمم رو مي مالم به زير ميز(اگه نبود صندلي).

3- من بعضي شب ها يخچال خونمون رو با دستشويي اشتباه ميگيرم.(البته زود ميفهمم ها)

4- من يه مارمولك با ادب، نجيب، با سليقه، با نزاكت و مهربون هستم، تنها مشكلي كه دارم اينه كه خيلي تنهام. (البته الان فقط قصد ادامه تحصيل دارم، اصرارم نكنيد.) پس به همين دليل دوستان عزيزم: دختري تنها در كنج قفس، منتظره مارمولكي سوار بر اسب سفيد، دختري كه آنجا تنها بود و گوريلي نفهم را به اين بازي دعوت مي كنم.

پي نوشت: چي؟ آخري چي شد؟ نفهميديد؟ آخري اينه كه من تا 4 بيشتر بلد نيستم بشمرم.

+ نوشته شده توسط علی رضا بصیر در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 7:38 |

                                             

 

بازهم سلام  (نمي دونم رسم هست آدم اول هر پستش سلام كنه )(به من چه من كه آدم نيستم مارمولكم)

بگذريم اين دفعه قرار بود به عقب تر برگرديم تا بفهميم كه چرا در بدن (چشم، دم نميدونم هر كي يه چيز ميگه) مارمولك سم وجود داره بدون اين كه اين موجود مهربان، نيش يا عضوي براي انتقال سم به دشمنش داشته باشه.

يه افسانه مکزیکی قديمي مي گه وقتي خدا زمين وهمه جك وجونورهاي روش رو آفريد خسته شده بود.(خداييش كار سختيه اين همه چيز را آفريدن مخصوصا وقتي دست تنها باشي، حتي از قبول شدن تو كنكور سراسري هم سخت تره)  با خودش گفت بهتره براساس جديدترين متدهاي مديريت نوين يه كم تقسيم كار بكنم تا اين آفريدگانم هم يه كم احساس مسووليت كنن. پس ورميداره هر چي سم جور كرده بوده (از ناصر خسرو خريده بوده) رو مي ده به جد اوليه مارمولك ها ميگه: بيا برو اين رو بين بقيه جونورها با عدالت(اين عدالت با اوني كه احمدي نژاد ميگه فرق داره) تقسيم كن. جد بزرگواره ما هم ورمي داره هر چي سمه رو  با عدالت تقسيم ميكنه بين فك وفاميل هاي خودش(اين عدالت احمدي نژاديه) والبته براي  خودش از همه بيش تر ورميداره. (البته به نظر من كاره خوبي كرد وگرنه خيال كنيد الان ممكن بود خر هم  آدم رو نيش بزنه)

البته خدا هم كه همين جوري الكي نيست(خداست، چيزكمي كه نيست) ورمي داره به عنوان تنبيه نيش مارمولك رو ازش مي گيره و مي گه: حالا برو جلو بوق بزن.

افسانه ي عبرت آموزي بود و در ضمن خيلي چيزها رو براي ما مشخص كرد. ولي...ولي

                                        همه اشتباه مي كرديم.

منتظر افشاگري هاي پست بعدي باشيد. (البته نه از اون افشاگري هايي كه قرار بود خاتمي بكنه)    

+ نوشته شده توسط علی رضا بصیر در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 19:19 |
                                    

دوباره سلام

از اينكه مارمولي رو در جمع خودتون پذيرفتيد و باهاش مهربان بوديد ممنون.(آخه مي دونيد مارمولكها خيلي احساساتي هستن وتشويق شدن رو خيلي دوست دارن)

در چند پست بعدي مي خوام شما رو با اين موجود گرانمايه بيشتر آشنا كنم.

اين آشنايي رو با داستاني از الف- ميم كه در سال 81  نوشته، آغاز ميكنم:

                                                  ***

                                مارمولك گمشده دكتر جانسون

دكتر جانسون ساعت يك ونيم بامداد به خانه برگشت. ماري مشغول تماشاي تلويزيون بود.

-« ماري، ماري جون، پاپا اومده. برات قاقا آورده، هشت تا مگس گنده، بچه ها خيلي زحمت كشيدن تا اينا رو گرفتن»

 او به سمت آكواريومي كه در آن محيط طبيعي كوچكي براي راحتي ماري درست كرده بود رفت.

-«اومدم ماري، آماده هستي خوشگلم؟ اه نه، نه، ماري، ماري كجايي؟ ماري؟»

 ماري كه هنوز چشم اش به صفحه تلويزيون بود تا درگاه اتاق پيش آمد.

-«چيه دادو بيداد مي كني ؟ زود اومدي؟»

-«ماري، ماري نيست، نميدوني كجاست؟ نديديش؟»

-«من اصلا هيچ وقت به اون بچه بزمجه ات نگاه هم نميكنم تا بدونم كجاست»

-«آخه چي شده؟ كجا رفته؟ كجاست؟»

-«حواس جمعي كه نداري. حتما در آكواريوم را بازگذاشتي اونم در رفته ديگه»

-«نه اين امكان نداره، ماري  بيا دنبالش بگرديم، دو تايي مون، بيا ، بيا»

ماري مارمولكي بود كه از اولين روز تولدش در آزمايشگاه تحقيقات ژنتيكي دكتر جانسون پرورش يافته بود. ماري نتوانسته بود برنامه هاي علمي تعيين شده را محقق كند، به همين دليل نيازي به حضور او در آزمايشگاه و ادامه تحقيقات نبود.اما رابطه ي عاطفي ي ويژه اي كه دكتر جانسون با ماري داشت او را واداشت تا ماري را به خانه بياورد.

 -«كابينت ها رو گشتي؟»

-«آره. نبود. نيست. تو به دست شويي سرزدي؟»

-«نه... نه... واي خدايا اگه افتاده باشه تو چاه فاضلاب چي؟»

-«چي؟... همه ي آبا واجدادش از همون تو اومدن بيرون. ترس نداره كه.برگشته به موطن اصليش»

-« نه ماري از اين شوخي ها نكن من در وضعيت خوبي نيستم.»

در خانه ي دكتر جانسون جان دار ديگري هم وجود داشت كه با ماري هم نام از آب درآمده بود.ماريان همسر دكتر جانسون كه او هم به اختصار ماري خوانده ميشد.

-«تو خيلي نگران ماري هستي؟»

-«آره ماري ،خيلي، خيلي»

-«آره تو خيلي نگران ماري هستي...»

تا صبح به دنبال ماري همه خانه را گشتند ولي تنها چيزي كه نيافتند نتيجه بود. دكتر جانسون كه نمي توانست خانه  بدون ماري را تحمل كند راهي آزمايشگاه شد. چند ساعت بعد به خانه برگشت، تحمل آزمايشگاه را هم نداشت. بدون اين اشتياق كه وقتي به خانه بر مي گردد، ماري منتظر است هيچ چيز را نمي توانست تحمل كند.

ماري رو كاناپه ولو بود.دست ها، صورت و چشم هايش زرد شده بودند. با اين كه دكتر در پزشكي انساني هيچ تخصصي نداشت ولي به راحتي توانست بفهمد كه ماري مرده است.جنازه ي ماري كاغذي به دست گرفته بود:

«جانسون عزيز سلام. من، ديشب قبل از اينكه تو بيايي ماري رو گذاشتم لاي يه چيز برگر و خوردم. تنها چيزي كه ازش حس كردم مزه ي تقريبا تلخ اش بود، جيغ كوتاهي كه تاوقتي زنده بود مي كشيد ودم اش كه توي گلوم ومعده ام تا چند دقيقه تكون تكون مي خورد. ترجيح مي دم علت اين كارم رو برات ننويسم تا تو موقع بي كاري روش فكر كني.        خداحافظ – ماري »

-«اه نه... ماري...ماري نه... نمي تونم باور كنم...ماري يعني ديگه نمي­بينمت... ماري...»

                                                         ***

امان از اين مكر زنانه، درسته كه در بعضي جاهاي داستان به اين موجود معصوم توهين شده بود ولي نگاه زيركانه الف – ميم رو به مارمولك ها نشون مي ده.

در پست بعدي به عقب تر برمي گرديم و فاش مي شه، كه چرا كسي كه مارمولك بخوره مي ميره.

+ نوشته شده توسط علی رضا بصیر در یکشنبه دهم دی 1385 و ساعت 12:22 |

                                         

سلام من مارمولي هستم. يعني معروف به مارمولي هستم. ولي خيلي دوست دارم همه من رو عضوي ازخانواده ي اين موجود  والامقام بدونن.من اين وبلاگ رو به پيشنهاد دوست عزيزم الف.میم راه انداختم و قصدم از اين كار ترويج فرهنگ مارموليسم در بين انسان هايي است كه ناخواسته اسير چنگال تكنولوژي شده اند.تا شايد لذت هاي ناب بشري كه بر اثر فشارزندگي ماشيني به ضد ارزش تبديل شده رو دوباره به جريان بياندازيم.بلكه بقيه هم بتوانند از يك مردم آزاري كوچولو بيشتراز دانلود كردن يك برنامه ي پرحجم از اينترنت لذت ببرند ويا براي ديگران نيزفرو كردن انگشت در كيك تولد از زدن مخ يك دختر خوشگل در مهماني تولد موفقيت بزرگتري باشد.  

در درون هر انسان مارمولكي نهفته است، دراين  وبلاگ هميشه، مخاطب، مارمولك درون شماست.

آيا همراه من خواهيد بود؟

+ نوشته شده توسط علی رضا بصیر در پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت 17:37 |