تبليغاتX
مارمولی

                                                       

 

                          دیدار من و انجی پس از گرویدن وی به اسلام. تهران. محله ی دربند.

 

قسمت اول:

 آنجلینا جولی مسلمان شد.

خبر کوتاه بود ولی تاثیرگذار. وی دیروز پس از حضور در نماز خانه وزارت جهاد و کشاورزی به دین مبین اسلام گرویست، و اسم خود را به کاترین پاترسون تغییر داد. (دلیلش رو نمی دونم ولی انگار از بچه گی به این اسم علاقه داشته طفلکی) نزدیکان وی دلیل این کار را به دست آوردن دل مادر مارمولی دانستند تا بلکه بتواند هر چه بیشتر خودش را به این خانواده محترم تحمیل کند. خبرگزاری های منتسب به مارمولی از نرم شدن دل مادر مارمولی خبر داده اند. نکته قابل توجه این است که مارمولی هرگونه ارتباط با این قضیه را تکذیب کرده است.

گفته می شود بازتاب این خبر در هالیوود مثبت نبوده و شایعه هایی مبنی بر تحریم وی به گوش می رسد، آنجلینا در پی این شایعه گفته که عین خیالش نیست و به تازگی با یک کارگردان مطرح که از دوستان مارمولی است، قراردادی برای فیلمی به نام «پنجاهم» بسته است.

قسمت دوم:

سلام دلم براتون یه ذره شده بود ولی چی کار کنم سرم این چند روزه خیلی شلوغ بود. از همه ی شما عزیزان که برام کامنت گذاشته بودید یا مطلب جدید نوشته بودید ومن نتونستم جواب تون رو بدم عذر میخوام.(به خصوص بچه مارمولی عزیزم بامبل بی مهربون و  روبان قرمزی گران قدر) مطلب بالا رو که خوندید. دیگه خودتون حدس بزنید چه قدر سرم شلوغ بود. امان از دست این خبرنگارها.

از نقل این خبر قصد خاصی نداشتم فقط خواستم کسایی که برای آنجلینا دندون تیز کرده بودن رو از خواب خوش بیدار کنم.(به خصوص اون برادپیت سوسول)

 قسمت سوم:

عید باستانی نوروز رو به همه ی شما دوستان عزیزم تبریک می گم  وامیدوارم که سال آینده بهترین سال عمرتون باشه.   

 یک ساعت دیگه از ایستگاه راه آهن تهران عازم سفر به سوی کرمان و بعدش یزد هستیم. (نه بابا ماه عسل با آنجلینا چیه دیگه؟ اینا همه شایعس)  ولی قول می دم بعد از  بعد از مسافرت بیشتر در کنار هم باشیم.

                                                              با  بهترین آرزو ها        مارمولی

 

 

+ نوشته شده توسط علی رضا بصیر در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 15:32 |

        

 

قسمت اول: چند روز پیش چشمم به شعری افتاد که من رو خفن متحول کرد:

«می بخور، منبر بسوزان                       مردم آزاری مکن »

پیش خودم گفتم من که نمی تونم مردم آزاری رو ول کنم. مثلا شما می تونید نفس نکشید،آب و غذا نخورید،دست شویی نرید؛ زندگی بدون مردم آزاری برای من بی معنیه، تو خالیه.

آخرش تصمیم گرفتم، حالا که نمی تونم حرف مصرع دوم رو گوش کنم؛ دست کم مصرع اول رو انجام بدم تا یه دفعه مدیون این شاعر گران قدر نشم.

قسمت دوم: رسول ملاقلی پور مرد؛ به این که خدا بیامرزتش و این جور حرف ها کاری ندارم. چیزی که برام جالب بود اینه که همون موقعی که دفتر زندگیه یه کارگردان بسته شد، کارگردان دیگری پا به میدان هنر گذاشت. دیروز اولین فیلم کوتاه مستقل الف. میم به نام «چهلم» در دومین همایش سالانه انجمن باور اکران شد.این اتفاق فرخنده رو به تمام هنرمندان، هنردوستان و مردم آزاران عزیز (چه ربطی داشت؟) تبریک می گم.

دم نوشت: آنجلینا به همتون سلام می رسونه.     

 

+ نوشته شده توسط علی رضا بصیر در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 22:12 |

                  

سلام یه هفته ای بود که در میان شما نبودم. و به  بدترین جای دنیا تبعید شده بودم. در  میان امواج اقیانوس ظلمت و تاریکی. با دست و پایی بسته ولی اندیشه ای در حال پرواز، در قعر سیاه چال خودکامگی.(نه اشتباه نکنید تو دست شویی گیر نکرده بودم) من بازداشت و زندانی شده بودم.

به قول مایاکوفسکی: سال را از یاد می برم

                             روز را ، تاریخ را

                            به محبس می روم،به انفرادی

                            تنها روزنه ام برگی سفید

                           شاید، متولد شد

                            جادویِ انسان ستیز

                            با همه ی پرتوهای رنج

                            و امروز، از راه نرسیده

                            بو کشیدم، جای جای  خانه را

خیلی نمی تونم قضیه را باز کنم ولی شنبه هفته پیش به دلیل شرکت در یک میتینگ برای حمایت از احمد باطبی دست گیر و به مدت پنج روز در اوین بازداشت بودم. وبالاخره دی شب با قرار کفالت آزاد شدم.

در این مدت دلم خیلی براتون تنگ شده بود. در هر صورت من دوباره برگشتم....

دم نوشت1: کلیه سطور فوق کذب محض بود. این مدت کامپیوترم خراب شده بود و در تعمیر گاه به سر می برد.

دم نوشت2: چرا خالی می بندم: چون که مرض دارم.  

                        

+ نوشته شده توسط علی رضا بصیر در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 17:50 |

                       

 

هر سال اين موقع من با يكي از بزرگ ترين چالش هاي زندگيم مواجه مي شم، هر دفعه ترفند جديدي به كار مي بندم تا بتونم از شر اين بلا نجات پيدا كنم ولي انگار عذاب، از دست اين بلاي زميني تو دفتر سرنوشت من نوشته شده.

اصولا ما مارمولك ها موجودات تنبلي هستيم ولي فكر نكنم موجودات زرنگ تر از ما هم بتونن از پس اين مشكل بر بي يان. (حتي شايع شده دايناسور ها هم به همين دليل منقرض شده اند.) خيال نكنيد با تميزي مشكل دارم ولي خونه تکونی تحت رهبري ديكتاتورانه ي يه مادر وسواسي واقعاً كار جان فرسايي.

به نظر من راه انداز ي سد سيوند و در نتيجه غرق شدن يه عالمه آثارباستاني وغیر باستانی انتقام مردان رنج كشيده اي مثل من از گذشتگانمون، براي راه اندازي اين رسم احمقانه است. حتي فراري دادن شهرام جزايري و يا حذف شدن استقلال از جام باشگاه هاي آسيا هم به خونه تكوني يه ربطي داره.

مطمئن باشید يكي از شرايط من براي انتخاب همسر، معاف كردنم از تکوندن خونه خواهد بود.     

 

+ نوشته شده توسط علی رضا بصیر در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 1:39 |